زندگی من

درسته عیب و نقص های دنیا زیاده ولی ما فقط برای شمردن این عیب و نقصها پا به اینجا نگذاشتیم .

چیزهای خوب و دلنشین توی دنیا کم نیست. می تونی ازشون توی راه کمک بگیری و هر وقت داشتی توی چاه غم فرو می رفتی مثل “رسن” بهشون چنگ بندازی و بیای بیرون.

یکی از این طناب ها؛ موسیقیه.
اگه تونستی سازی بزن؛ اگه نتونستی بهش گوش کن. وقتهایی که شادی موسیقی گوش کن و وقتهایی که غمگین بودی بیشتر،
و اونجا که از هر حرکتی عاجز موندی؛ برقص. رقصیدن بهترین و مفید‌ترین کاریه که می‌تونی برای روحت بکنی. هرجا ریتمی شنیدی که می‌شد باهاش برقصی، خودت رو تکون بده، حتی اگه ریتم چکیدن قطره‌های آب از شیروونی باشه.
(رقص هم ارتعاش شدن با جریان هستی است، بی‌مهار و بدون ترس از دیده شدن برقص، توی جمعیت…)
راستی اگه صدای خوبی داشتی موقع رقصیدن یک کم هم آواز بخون، اما اگه نداشتی هم مهم نیست، همیشه توی حموم و زیر دوش می‌تونی برای خودت بخونی.
چیز دیگه‌ای که می‌تونی بخونی کتابه. خوندن بهت کمک می‌کنه زندگی‌های دیگه‌ای رو که هیچ وقت نمی‌تونستی تجربه کنی رو تجربه کنی. فیلم هم همین کار رو توی یک ابعاد دیگه‌ای می‌کنه اما کتاب همیشه یک سر و گردن بالا‌تر از فیلمه چون قوهٔ تخیلت رو به کار می‌گیره؛ و روند ذهنی‌تر و عمیق تریه.
تا می‌تونی بخون. وسط کتابهات حتما چند صفحه هم در مورد ستاره‌ها و کهکشان‌ها بگذار چون کمکت می‌کنه که ابعاد چیز‌ها رو بهتر درک کنی و یادت نره که توی کل هستی کجا وایسادی. برای همین قدیم‌ها بیشتر فیلسوف‌ها ستاره‌شناس هم بودن. شاید نخوای یا نتونی منجم بشی، ولی همیشه می‌تونی وقتهایی که غمگینی به آسمون نگاه کنی و ببینی که غم‌هات در برابر عظمت کهکشان چقدر کوچیکه.
طناب‌های دیگه‌ای هم هست؛ چیزهایی
مثل نقاشی کردن، کاشتن یک درخت؛ آشپزی با ادویه‌های جدید، سفر کردن، حرکت.
ما برای نشستن خلق نشدیم. صندلی یکی از خطرناک‌ترین اختراعات بشریه. به جای نشستن قدم بزن؛ بدو؛ شنا کن.اگر مجبور شدی بشینی؛ برای خودت همنشین‌هایی پیدا کن و از مصاحبتشون لذت ببر. پیدا کردن دوست خوب خیلی هم آسون نیست اما اگه دوست خوبی باشی؛ دیر یا زود چند تا آدم خوب دورت جمع خواهند شد.
در ضمن، دایرهٔ دوستات رو به آدم‌ها محدود نکن. تو می‌تونی تقریباً با همهٔ موجودات زندهٔ دنیا دوست باشی؛ گل‌ها، علف‌ها، ماهی‌ها، پرنده‌ها، و بله حتی گربه‌ها. حیوون‌ها گاهی حتی از آدم‌ها هم دوستهای بهتری هستن.
توی زندگی چاه غم زیاده ولی طناب هم هست؛ سر رسن رو ول نکن. اما مراقب باش که به طناب های پوسیده مثل الکل، دود، پول و حتی موفقیت، آویزون نشی چون از توی چاه بیرونت نمیاره و بدتر ولت می کنه ته چاه.
بگرد و طنابهای خودت رو پیدا کن و اگه نتونستی پیداش کنی؛ «ببافش».
آدمهای انگشت شماری طناب بافی رو بلدن.
دانشمند ها، کاشفها، مربی های فوتبال، کمدین ها، و هنرمندها همه طناب باف هستن و طنابهایی رو بافتن که آدمهای دیگه هم می تونن سرش رو بگیرن و باهاش از توی چاه بیرون بیان. اگه ما امروز از سیاه سرفه نمی میریم برای اینه که طنابی رو گرفتیم که لویی پاستور سالها پیش بافته، سمفونی شماره پنج طنابیه که بتهوون با نُت ها به هم پیوند زده، صد سال تنهایی طنابیه که مارکز با کلمه و خیال به هم بافته.
بیشتر طناب ها رو یک روزی کسی که شاید ته چاه زندونی بوده بافته…

مولانا در دفتر پنجم میگه:
آه کردم؛ چون رسن شد آه من؛
گشت آویزان رسن در چاه من؛
آن رسن بگرفتم و بیرون شدم؛
چاق و زفت و فربه و گلگون شدم.

کسی چه می دونه؛
شاید یک روز تو هم طناب خودت رو بافتی…

نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397ساعت | 14:13 توسط لیلا | نظرات (1)

عشق پدیده اى تقریبا ناشناخته است.

وقتی از کسی خوشمان می آید فکر میکنیم به دام عشق افتاده ایم

آنچه را که به دامش افتاده اید را عشق ننامید.

این آرزو و رؤیاى شماست که آن را عشق مى نامید.

شما به آن نیاز دارید.

این به خاطر ترس از تنهایى است.

احساس تنهایى و تهى بودن مى کنید.  

از اینرو مى خواهید خود را با دیگرى پُر و کامل کنید.

ولى هیچکس نمى تواند خود را با دیگرى پر کند.

بنابراین دیر یا زود دچار یأس و ناامیدى مى شوید.

این به اصطلاح عشق شما طبیعى است که منجر به نومیدى شود.

زمانى که شما عاشق مى شوید، واقعاً چه میکنید؟

شما شروع میکنید به خیالبافی و داشتن انتظار زیاد، زیرا از آن عشق انتظار زیادى دارید.

به همین دلیل هم امیدتان تبدیل به ناامیدى میشود.

این پدیده اى جدید در این عصر است.

در گذشته ها ابتدا ازدواج پیش مى آمد  و زندگى مشترک با یک زن و یا یک مرد. و پس از آن به تدریج با یکدیگر صمیمى شده و ارتباط برقرار مى کردند.

آنها سعى مى کنند به یکدیگر کمک کنند و به این ترتیب نوعى عشق در آنان پرورش مى یابد.

اما میان آنها رابطه ى عاشقانه اى وجود ندارد،

به همین دلیل نیز دچار سرخوردگى نمى شوند.

:

امروزه  ابتدا عاشق مى شوند.

و عشق انسان را دیوانه مى کند.

این یک بیمارى هورمونى و پدیده اى شیمیایى در بدن است که شما آن را عشق مى نامید.

اثر شدید آن باعث مى شود اینطور احساس کنید که تحت تأثیر دارویى مخدر قرار گرفته اید ...

در حقیقت همینطور هم هست.

آن دارو به وسیله ى هورمونهاى بدنتان ترشح مى شود و شما از آن آگاه نیستید.

 

اگر اشتیاق براى تولید مثل و عامل لذت و

از خود بى خود شدگى در شما و در عشق ورزیدن وجود نداشت، چه کسى و با چه انگیزه اى به تولید مثل می پرداخت؟ دنیا متوقف مى شد.

:

طبیعت همه ما  را اغفال کرده است.

برنامه اى در ما قرار داده است که طى مراحلى هورمونهایى در ما ریخته شود تا ناگهان شروع به رؤیاپردازى کرده و چیزهاى کوچک را بزرگ و مهم بپنداریم. 

این چیزى است که در عشق اتفاق مى افتد.

مردم از کاه کوه مى سازند و به هنگام نومیدى نیز از کوه کاه مى سازند.

وقتى تحت تأثیر آن دارو قرار مى گیرید، همه چیز زیبا به نظر مى رسد.

به همین دلیل است که در تمام زبان هاى دنیا، عبارت

"به دام عشق افتادن" به کار برده مى شود.

شما در این زمان از آگاهى تان فرو افتاده و آن را از دست مى دهید.

شما تقریبا مست می شدید و یک زن معمولى در نظرتان زیبا چون فرشته جلوه مى کند.

و یک مرد معمولى مانند هرکول به نظرتان مى آید.

همه چیز بسیار مهم و بزرگ جلوه مى کند.

و این چیزى نیست به جز انعکاسى از آرزوهاى شما

و دیر یا زود، با واقعیت رو به رو مى شوید و آن هرکول و کلئوپاترا در نظرتان پایین مى آیند و شما خود را با زن و یا مردى معمولى رو به رو مى بینید و با خود فکر مى کنید، چگونه به اینجا رسیده اید و اینجا چه مى کنید؟

و اگر کودکانى هم در اطرافتان مشغول بازى باشند، دیگر کارتان به پایان رسیده است!

و به خاطر آنان ناچار مى شوید با یکدیگر بمانید.

حالا دیگر هرکول و کلئوپاترا مرده اند و فقط مانند انسانهایى معمولى هستند که احمق به نظر مى آیند.

از کودکان نگهدارى مى کنید، زیرا آنها باید تحصیلکرده شوند. آنها نیز دیر یا زود همان روش شما را دنبال مى کنند.

انتظارات شما بسیار زیاد است.

از اینرو سرخورده و نومید مى شوید.

روى این موضوع تعمق و مراقبه کنید.

و بسیار، بسیار آرام پیش روید.

انتظاراتمون رو که بیاریم پایین همه چیز برمیگرده سرجاش. پدران و مادرانمان چطوری زندگی میکردند. به همون روش.

نوشته شده در چهارشنبه 30 خرداد 1397ساعت | 12:18 توسط لیلا | نظرات (1)

این لغت رو امروز از دوست روانشناسم شنیدم فهمیدم یعنی چی ؟ مرد دون ژوان که میگن کیه؟

 دون ژوانها اعتیاد هیجانی دارن یعنی معتادن به هیجان مخ زدن... خیلی هم فرق نمیکنه طرف مقابلشون کیه و چجوریه... مخه رو که زدن میرن سراغ یکی دیگه

یعنی  فقط دوست دارن مخ یه خانم رو بزنن بهشون اعتماد به نفس میده بعدش طرفشون جذابیتی براشون نداره .این یه بیماریه . 

به عبارتی میشه گفت چنین مردهایی قسمت بعدی ماجرا رو بلد نیستن نمیدونن چجوری عاشق یه نفر بمونن . مخ طرف رو که زدن طرف بهشون علاقه مند شد دیگه نمی دونن باهاش چیکارکنن خودشون رو لایق این عشق نمی دونن.

حالا چجور خانومهایی جذب این مردها میشن ؟؟؟؟؟

خانمای عزیز، مساله این نیست که چرا یه مردی دون ژوانه و دختربازه و بقول بعضیا عوضی آشغاله... از نظر من که البته هیچکس آشغال نیست همه انسانن با درجات مختلفی از بیماری و ناهنجاری... ولی اصلا دلش میخواد دخترباز باشه... این انتخاب خودآگاه یا ناخودآگاه اون آدمه و هزار و یک دلیل داره...  چرا ما خانومها وقتی میدونیم طرف هزارتا زن و دختر دور و برشه و متعهد نیست، خودمونومیکُشیم که باهاش وارد رابطه بشیم؟؟؟ یا رابطه مون بادوام باشه؟ 

میدونین چجور زنهایی جذب مردای دون ژوان میشن؟ زنهایی که از یه احساس حقارت عمیق رنج میبرن و میرن تو رابطه که طرف خوارشون کنه و لهشون کنه و بنذازنتشون دور تا رنج اون احساس حقارت دوران ‌کودکی رو براشون تداعی کنه بعد اسم این داستان رو هم میذارن عاشق شدن... هر چی ام پر سوز و گدازتر بهتر... 

وگرنه زنی که عزت نفس داره بخدا اگه یه دون ژوان جرات کنه بهش نزدیک بشه... یا اینکه اصلا اون مرد براش جذابیتی داشته باشه چون همزمان که یه زن درگیر احساس حقارت، داره برای زبون بازی و موقعیت و ظاهر یه دون ژوان غش و ضعف میره یه زن با عزت نفس، بطور ناخودآگاه میدونه که با یه طبل تو خالی طرفه...

همه چیز تو درون خودمونه... جای دوری نمیخواد بریم....

برچسب‌ها: زن حقیر، مردهوسباز
نوشته شده در دوشنبه 28 خرداد 1397ساعت | 11:38 توسط لیلا | نظرات (0)

دوستم پیام داده لیلا خواب دیدم دوباره دانشجو هستیم داریم امتحان میدیم من میخوام از رو برگه تو نگاه کنم تو سریع بلند میشی برگه ات رو تحویل میدی لیلای خسیس.

گفتم مطمئنی من جوابارو نوشته بودم شاید برگه ام رو سفید تحویل دادم .ناراحت نشو از دستم شایدم هیچی بلد نبودم نمیخواستم تو هم مثل من غلط بنویسی.

گفتم ولی یادش بخیر  بزرگترین مسئولیتمون پاس کردن امتحانا بود.

بعد خوابم برد بیدار شدم دیدم یکی داره روی پام کرم میماله .دیدم پسرم قوطی کرم رو خالی کرده رو پام. حالا پاک هم نمیشد.

دیروز کرم مرطوب کننده خریدیم پسرم از دیروز گیر داده بود باید بازش کنیم منم گفتم هروقت کرم قبلی تموم بشه اینو باز میکنیم. الانم میگه کرم تموم شد حالا اون جدیده رو باز کنیم.

خدایا میدونم کار خودته هر وقت احساس درماندگی میکنم فوری اینو میفرستی بیاد منو بخندونه. 

یکی هست که همیشه حواسش به منه خدایا همه اش کار خودته.❤️❤️❤️❤️


نوشته شده در یکشنبه 27 خرداد 1397ساعت | 16:38 توسط لیلا | نظرات (1)

به نظرم آدم ها  رو نباید کندوکاو کنیم ببینیم زندگیشون چه شکلیه؟ با کیا هستن ؟با کی نیستن؟ چی دارن؟ سوادشون چقدره؟ علت رفتاراشون چیه؟ عقایدشون چجوریه؟  چه رازهایی دارند و …

به نظرم آدمها روفقط باید دوست داشت . بهشون محبت کرد  ولی نباید دنبالشون راه افتاد به زور محبت کرد.

یه دوستی داشتم میگفت هرکی کنارم بود بهش محبت میکنم هرکسی هم نمیخواست باشه براش آرزو میکنم یکی  بهتر از من نصیبش بشه. همیشه هم خوشحال بود از هیچکس هیچ انتظاری نداشت .

راز شاد بودن همینه

 همه آدمها مثل گلهای روی زمین هستند

 اگه بخواییم گلبرگهارو جدا کنیم ببینیم چجورین  از چی تشکیل شدن یا از طبیعتشون جداشون کنیم هیچی از اون گل باقی نمیمونه .فقط باید این گلها رو دوست داشت  بهشون عشق ورزید. 

سهراب سپهری میگه:

کارما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است

که در افسون گل سرخ شناور باشیم

پشت دانایی اردو بزنیم

دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم

صبح وقتی خورشید درمی آید متولد بشویم

هیجان ها را پرواز دهیم

روی ادراک، فضا، رنگ صدا پنجره گل نم بزنیم

آسمان را بنشانیم میان دو هجای هستی

ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم

نام را باز ستانیم از ابر

از چنار از پشه از تابستان

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم

در بروی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم

کارما شاید این است که میان گل نیلوفر و قرن 

پی آواز حقیقت بدویم


                                        

برچسب‌ها: آدمها
نوشته شده در شنبه 26 خرداد 1397ساعت | 19:09 توسط لیلا | نظرات (0)

  1    2    3    4    5    ...    31  >>