زندگی من

امروز همسرم بچه ها رو برد مدرسه . آخه در ماشین یخ زده  بود باز نمیشد همسرم گفت پیاده میبرمشون. گفتم چقدر خوب یه احساس آرامش عجیبی داشتم.  اینکه ینفر باشه بهت کمک کنه بهترین نعمته. 

داشت میرفت گفت کلاهم کجاست براش پیدا کردم و کلاه پشمیش رو سرش کردم . اونم گفت چقدر خوبه یکی باشه به آدم محبت کنه، محبت کردن سخت بود گفتم نه کاری نداشت. 

مشکل اینجا بود که من همیشه فکر میکردم اون از محبتهای من بدش میاد بخاطر همین میترسیدم سمتش برم. ولی آدم باید اون چیزی که دوست داره باشه رو بروز بده نباید بترسه طرف مقابلش خوشش میاد یا نه .من نباید بترسم از بروز دادن محبتم  اولش میگه این محبتش ظاهریه بعد از یه مدت میفهمه که ذات من همینه .

چقدر خوبه زندگی مشترک بر پایه ی مشارکت باشه کار بیرون از خونه دونفری، کارهای خونه هم نصف نصف. اگه به هم کمک کنیم همدلی هامون بیشتر میشه اونوقت اگه یه نفر هم از راه رسید خواست زندگیمونو بهم بریزه به راحتی نمیتونه بینمون جدایی بندازه چون هرکاری که اون بخواد انجام بده قبلا من و همسرم برای هم انجام دادیم به قول شادمهر عقیلی تو آهنگ تجربه کن  : هرچی تجربه کنی بعد من تکراریه … ، بعد ما همه چیز تکراریه.

دیشب یه جمله زیبا خوندم نوشته بود:

متاهل‌هاى عزیز: 

هیچ‌کدوم از اونهایی که همسرتون رو باهاشون مقایسه میکنید؛ 

هنوزباهاتون زندگى نکردند، تا نقطه ضعف‌هاشونو ببینید، بدی‌هاشونو ببینید، 

همه از دور قهرمانند، و خوب بنظر میرسند



برچسب‌ها: محبت، مشارکت
نوشته شده در سه‌شنبه 10 بهمن 1396ساعت | 07:53 توسط لیلا | نظرات (1)